مانی- آرت

نوشته هام

مانی- آرت

نوشته هام

روزهای آفتابی پلاک ۸۶

همیشه فکر می کنیم که همه می مانند. همیشه فکر می کنیم که اوضاع بر همین روال خواهد بود. تا آن شب که سالن خالی شود، تو دست هایت را با کلافگی به هم بمالی، ذهنت را برای یافتن یک جمله بتکانی اما گلویت خشک شود. سری بگردانی: خانه خالی است. تنها تختی به هم ریخته، خاطره کهنه یک خواب بعد از ظهر را لجوجانه به تو هشدار می دهد. پرده های شلخته دیگر دینی برای پوشاندن خانه ندارند. خانه به طرز غمناکی بزرگتر می نماید. دیوارها اما سخن می گویند. از بعد از ظهرهای آفتابی سبک. روزهایی که همه چیز آسان تر بود و ما جوان تر. بیرون، چراغ ها دسته ای نور سبز را بر سر رهگذران کم شمار کوچه می پاشند: درختی روشن را پشت سر می گذاری. کارگر افغانی در سایه دندان هایش را می شوید. بزرگراه، شتابزده کش می آید و تا ناکجا سر می کشد. تا شمال. تا کوه. همیشه فکر می کردی همه می مانند. همیشه فکر می کردی پشت پنجره کسی، خواب یا بیدار، شاد یا غمدار، نفس می کشد. نمی کشد. فکر می کردی. باید عادت کنی. امشب، سالن خالی شده. خواب ها هم. حیاط هم. آشپزخانه هم. همیشه همینطور است.